دیشب ندیدی که چه محشر کردم

 

با اشک تمام کوچه را تر کردم

 

دیشب که سکوت دق مرگم می کرد

 

وابستگی ام را به تو عادت کردم

 

نگاه کن…

 

می بینی ؟؟؟؟

 

همه چیز حکایت از تو دارد

 

دیگر در لحظه هایم حتی ثانیه ای خالی نمانده..

 

حتی ثانیه ها هم تو را برایم مرور میکنند:

 

چشمانت …

 

نگاهت…

 

صدایت…

 

دستانت و ……………..

 

باور کن من نمی خواستم دوباره دلتنگت شوم....

 

باور کن تقصیر من نبود

 

نمی دانم چرا دوباره از تو لبریز شدم ؟

 

دوباه چشانم رنگش و نورش را از تو گرفته و جز تو را نمیبیند

 

راستی انگشتانم دیگر سردشان نیست و از شوق تو گرما گرفته اند..

 

فکر کنم که دیگر زمانش رسیده

 

بیا…